کار آزادت میکند
نقدی بر يادداشتِ پايانِ تاريخِ خداوند؛ بازخوانیِ يک مرگ
گمان میرود به کار بردنِ «خودآگاهی» به جایِ «آگاهی» در پاراگرافِ دومِ يادداشتِ دقيقتر باشد چرا که در نظر هگل، خدايگان و بنده هر دو پيشاپيش به خودآگاهی رسيدهاند (پديدارشناسیِ روح، بندِ ۱۷۹ و ۱۸۶) و تنها ستيزِ بیرحمانهیِ اين دو خودآگاهی و پنجه انداختنشان با مرگ است که ناگزير به تسليمِ يکی (بنده در مقامِ شناسنده) و تشخص يافتنِ ديگری (خدايگان در مقامِ شناسيده) منجر میشود.
ترديد هست در اين که تفسيرِ کوژو بهراستی تفسيری اگزيستانسياليستی باشد. خدايگان در هگل – اختصاصا در تفسيرِ کوژو – نه به دليلِ سکون، انجماد، دگرگونیناپذيری، تربيتناپذيری، خودخواهی و فلجِ وجودی بلکه به دليلِ اينکه «منِ خودآگاه» (خدايگان) صرفا به نفی و نابودیِ «جز من» (طبيعت) بسنده میکند به آزادی نمیرسد حال آنکه بنده بهرغمِ تسليم در برابرِ خدايگان و به رسميت شناختنِ او – در حالی که خود به رسميت شناخته نشده است، به مرور و از طريقِ خلاقيت و کار (يعنی دگرگون ساختنِ طبيعت) به کمال و آزادی میرسد؛ کار آزادش میکند* و او را به خودش میشناسد. روشن است که تفسيرِ کوژو بيشتر تفسيری مارکسيستی است.
«مرگِ خداوند» تعبيرِ تکاندهنده و وصفناپذيری که ما را بیدرنگ به يادِ نيچه میاندازد پيش از او به تلويح از سویِ هگل بشارت داده شده بود.
* جملهیِ فيلسوفانهای که بر درِ ورودیِ اردوگاهِ آشويتس نوشته شده بود: کار آزادت میکند.