اگر من به جایِ يحيا بودم در مواجهه با روشنفکرانِ دينی نمیکوشيدم ايشان را بهدليلِ عدمِ التزامشان به حقيقتجويیِ فلسفی و مغلطههایِ محيرالعقول موردِ حمله قرار دهم. روشنفکرانِ دينی متفکرانی هستند ميانِ متکلمان و فيلسوفان که نه ايناند و نه آن و شانِ ايشان - به دليلِ پيوندِ با دين - ناگزير فراتر از آن است که اهلِ فلسفه بتوانند ايشان را موردِ داوری قرار دهند. به لحاظِ تاکتيکی نيز نقدِ شخصيت و منشِ روشنفکرانِ دينی بهترين دستآويز برایِ ايشان است تا با فرار از پاسخ، بيشتر حجمِ جوابيهیِ خود را به انتقادهایِ اخلاقیِ نامربوط و برائتجويیهایِ کليشهای اختصاص دهند. تاکيد بر پرسشها و نقدهایِِ بنيادينِ مطرح شده، تلاش بر سرِ بررسیِ آکسيومها، دقتِ بيش از اندازه در گزينشِ واژهها و پرهيز از بهتزدهگی يا دلخوری از فلسفهبازیهایِ کسانی که هيچگاه قرار نبوده است به قواعدِ نانوشتهیِ هزاران سالهیِ فلسفه وفادار بمانند میتواند راهگشا باشد.
گويا اينبار اصلاحطلبان نيازی بيش از آنچه به تصور و وصف درآيد به پيروزی دارند! پروپاگاندِ ائتلافِ بزرگِ اصلاحطلبان – نامی که به اتحادِ تاکتيکی اصلاحطلبان و محافظهکاران داده شد - اينبار کوشيد بهنحوی توفانیتر عمل کند. اما اين يورشهایِ تبليغاتی بهنحوی رقتبار در هم شکسته شد. اينبار نيز اصلاحطلبان مردم را از لولویِ طيفِ احمدی نژاد بيم و هنوز شمارشِ آرا آغاز نشده سخن از پيروزیهایِ سراسری دادند. و نتيجه؟ واپسگراترين و جنايتکارترين علمایِ مذهبی – که نه تنها هيچ زمانی اصلاحطلب نبودهاند بلکه سابقهای سياه در مبارزه با جنبشِ اصلاحطلبیِ دومِ خرداد نيز داشتهاند - در ليستِ حزبِ اعتمادِ ملی قرار گرفته و به مجلسِ خبرگان راه يافتند. با اين ترتيب اصلاحطلبان در مجلسِ خبرگان هيچ نمايندهای ندارند و تنها از مخالفانِ خود پشتيبانی کردهاند. در شورایِ اسلامیِ شهرِ تهران که تمامِ توانِ اصلاحطلبان برایِ تسلط بر آن بسيج شده بود، اصلاحطلبان در نهايت چهار کرسی از پانزده کرسی به دست آوردند. آنچه مشهود است از شکستی فضاحتبار حکايت میکند، اما اصلاحطلبان بيش از هر زمانی نيازمندِ پيروزی اند پس برایِ اين هدف راهحلی شيعی برمیگزينند؛ خود را پيروز معرفی میکنند حال آنکه شکست خوردهاند.
نويسنده و کارگردان: بهزاد فراهانی
تاترِ شهر – سالنِ اصلی
تا آنجا که من به ياد میآورم رييسجمهور خاتمی تنها يک بار بود که به انتظاری که آزادیخواهان از او داشتند پاسخِ مثبت داد. پس از تعطيلیِ فلهایِ نشرياتِ مخالف در زمانِ رياستِ او، و پس از آنکه سيرِ وقايعِ پسينی اثبات کرد رييسجمهورِ اصلاحطلب نه تنها مخالفِ بستنِ فضایِ سياسی نيست که اين امر تصميمی محکم است که سرانِ نظامِ ج.ا اتخاذ نمودهاند و رييسجمهور نيز همچون ديگر مسئولانِ ترازِ اول مصمم به پيادهسازیِ بستنِ فضایِ سياسی در راستایِ تقويت و حفظِ نظام است، تنها انتظاری که من به سهمِ خود از وی داشتم اين بود که او از آن پس ديگر از آزادیِ افسانهای در جمهوریِ اسلامی سخنی به زبان نيآورد. آنان که آن روزها را به چشم ديدهاند، میتوانند به خاطر بياورند که رييسجمهورِ پيشين تا چه اندازه علاقه داشت در هر نشستِ داخلی و خارجی از دستآوردهایِ خود در زمينه یِ آزادیِ سياسی ياد کند و روزنامههایِ مخالف را شاهد بياورد. با قلع و قمعِ روزنامهها و مخالفان، انتظارِ حداقلیِ آزادیخواهان اين بود که رييسجمهور ديگر پای به هر
کجا میگذارد جمهوریِ اسلامی را دردانهیِ کشورهایِ آزاد و الگویِ جهانِ نو – که دين و
دمکراسی را به هم آميخته است - معرفی ننمايد. شگفت آن بود که اين يک بار و همين يکبار رييسجمهور به وعدهیِ نانوشته وفا نمود و دست از
ادعاهایِ شگفت و بزرگِ خود برداشت. اينها را گفتم تا مقدمهای باشد برایِ سخنِ اصلی و حال که فرصتی
دست داده است ادایِ دينی نيز باشد نسبت به رييسِ پيشين - چه او دستکم يکبار درخواستِ آزادیخواهان را اجابت کرده
است. اگر به ياد داشته باشيد سخنرانیِ واپسينِ رييسجمهور خاتمی توسطِ مشتی آشوبگر – وصفِ اصلاحطلبان از ايشان – به هم خورد. آشوبگران فرياد میکشيدند خاتمی فرصتسوز و بیلياقت است و بزرگترين ضربه را به جنبشِ آزادیخواهیِ مردمِ ايران وارد آورده است. رييسجمهور خاتمی نيز فرياد میکشيد – تا آن حد که صدایاش گرفت – و مخالفانِ خود را تندرو و آشوبگر ناميد و ايشان را
متهم کرد که مانعِ پيروزیِ اصلاحات شدهاند. رييسجمهور خاتمی میگفت ببينيد که بر سرِ رييسجمهور فرياد میکشيد و نمیهراسيد؛ اين نتيجهیِ اصلاحات است. رييسجمهور دليلی بيش از اين برایِ نتيجهبخش بودنِ اصلاحات ارائه نداد و همچون اميرالمومنين علیبنابیطالب منتقداناش را از لولویِ حکومتِ بعدی ترساند.
ماهها از آن روز - روزی که نه فريادهایِ خشمآلودِ قليلی از مخالفان که سکوتِ هولناکِ اکثريت دودمانِ اصلاحطلبان را بر باد داد - گذشت. سرانجام دولتِ ظلم و ستمِ موعودِ اصلاحطلبان به سرِ کار آمد.
دیروز روزِ مهمی بود. ديکتاتورِ منفورِ اصلاحطلبان و منتخبِ مردم، در دانشگاه با حملهیِ بیسابقهیِ مخالفان روبهرو شد. شعارِ مرگ بر ديکتاتور، به آتش کشيدنِ عکسهایِ رييسجمهور و درگيریِ فيزيکی با هوادارانِ رييسجمهور بهخودیِ خود نشاندهندهیِ آن است که تصور کنيم در آن
جلسه چهها گذشته است. اما ديکتاتوردر برابرِ خشونت و اعتراضی بهمراتب سهمگينتر از آنچه با رييسجمهورِ پيشين رخ داد برخوردی موردِ قبول داشت. رييسجمهور احمدینژاد تا اين لحظه نه دستورِ بازداشتِ کسی و نه وعدهیِ شکايت از کسانی
را - که مطابقِ قانونِ مصوبِ مجلسين ج.ا مجرماند - داده است. چنانچه سابقهیِ کوتاهِ مديريتِ او نشان داده است، وی نسبت به پيشينيانِ خود بهخصوص نسبت به هاشمی رفسنجانی در برخورد با مخالفان آرام و بردبار بوده است. مادامی که در دولتِ او در بر همين پاشنه
بچرخد – که البته خواهد چرخيد، مطابقِ منطق و مدعایِ رييسجمهورِ اصلاحطلب محمد خاتمی، دولتِ رييسجمهور احمدینژاد نسبت به سلفِ خود بهمراتب آزادتر، بردبارتر و پيشروتر بوده است. آری دولتِ احمدینژاد آزادترين دولتِ جمهوریِ اسلامی از
آغاز تا کنون بوده است؛ «آزاد»تر، اما اگر آزادی آن امری باشد که اصلاحطلبان پيشتر تعريف کردهاند و نه آن آزادیای که آزادیخواهان میشناسند.
«اگر اين الفبایِ لعنتیِ عربی نبود که در آن گاه شش حرف پشتِ سرِ هم يک شکل و يک ريخت دارند حروفِ صدا دار ندارد، من حتما تمامِ دستورِ زبانِ فارسی را ظرفِ چهل و هشت ساعت میآموختم. اما برایِ ويتلينگ نداشتنِ زبانِ فارسی بدبختی است چه او در زبانِ فارسی، زبانِ جهانِ خود را به تمامِ معنی حاضر و آماده میيافت.»
فردريش انگلس، کلياتِ مارکس و انگلس، ج۲۸، ص ۲۲۳ – نقل شده از انديشههایِ ميرزا فتحعلی آخوندزاده نوشتهیِ فريدون آدميت
هوا سرد شده بود و باران میباريد که به خانه
رسيدم. از بيرون میشد ديد که همهیِ چراغها روشن است. مهمانی ناخوانده آمده بود. پيادهروی در باران مرا
سر حال آورده بود و خوشحال بودم که میتوانم شب را تنها باشم؛ آبجو، پيپ، موسيقی و موبی ديکِ ملويل در کنارِ باران برایِ به شوق آوردنام کفايت میکرد. با اين حال با ورودِ اين مهمان روشن بود
که ديگر از اين خبرها
نيست. از در که وارد شدم تمامِ خانه را غرق در نور
ديدم. مهمانِ عزيز همه جا را روشن
کرده بود، حتا اتاقهایِ ديگر و دستشويی و حمام را هم جا نينداخته بود. به جستوجو پرداختم، در هال و
پذيرايی کسی را نديدم، به همين دليل به اتاقِ خود وارد شدم. پيرمرد
با کتِ مخملِ سبزِ مندرس و شلوارِ سفيد و چرکاش که چند سانتی هم کوتاه بود چهارزانو رویِ زمين نشسته بود
و چرت میزد. بهنظر کمی چاقتر از آخرينباری که ديده بودماش میآمد و چشماناش از فرطِ پُرخوابی پف کرده بود. ريشهایاش نامرتب بود و بهطرز خندهداری دک و پوزِ خود را میجنباند. با مشاهدهیِ من که شبيهِ موشِ آب کشيده شده بودم – و اين البته برایِ او هيچ اهميتی نداشت – تکانی به خودش داد و مشتاقانه فرياد برآورد:«شنيدهای؟» گفتم: «نه قربان.
چه چيزی را بايد
می شنيدم؟» لب و لوچهاش را آويزان کرد و گفت «اخيراً
در مجلهای به بهانهیِ نقدِ يک فيلم در موردِ جنگيری مرا محاکمه و برایام تعيينِ تکليف کردهاند. میبينی؟ میبينی؟» حالِ پيرمرد رقتانگيز و خندهدار بود. تنها کسی مانندِ من که گذشته را اصالت میبخشد و برایِ آن ارزشِ غيرِ قابلِ قابلِ وصفی قائل است میتوانست برایِ اين پيرمرد ارزش قائل باشد. او به بلندبلند حرفزدناش ادامه میداد و من رفتم برایاش چای و تشتِ آب بياورم. به اتاق که
بازگشتم اين جمله را از دهانِ او میشنيدم که «چهکسی فکر میکرد به اين روزگار بيفتم. هان؟» گفتم «شما ناراحت نباشيد. چای
ميل کنيد. و اجازه بدهيد
پایِ شما را بشويم و کمی هم مشت و مالاش بدهم.» پيرمرد دهندرهای کرد و در حالیکه هنوز دهاناش میجنبيد بدونِ معطلی هر دو پایاش را با هم و موازیِ هم بالا آورد. مشغولِ شستنِ پایاش شدم و او نشان داد که قصد ندارد لحظهای از سخن گفتن بايستد
و استراحتی بکند. از همان اول هم روشن بود که آسايشِ شبانهام از دست رفته است و بهراستی چيست بدتر از مهمانِ ناخوانده و آنهم چنين مهمانِ پرحرفی. «زمانِ آشور بانیپال اينطور بودم؟ تو بگو. تو
خودت میدانی من زمانِ خفرن چه مقدار ارزش داشتم. همورابی به نامِ من قانون نوشت. کورش به نامِ من لشگر کشيد. موسا برایِ من چهها که نکرد. برایام قربانی میکردند، معبد میساختند، با شنيدنِ نامام لرزه به تنها می افتاد و حالا چه؟ حالا به اين روز افتادهام. مرا از همهجا بيرون میکنند. يک عنکبوت همهجایِ دنيا به نامِ من تار تنيده. شيطان
هم محلِ سگ به من نمیگذارد. اين دوستِ نويسندهیِ تو هم در آن مجله مرا به سوال کشيده که چرا چنين کرده، چرا چنان کرده. کارِ خوبی کرده، کارِ خوبی نکرده.» گفتم «خداوندا شما آرام باشيد. من خود گواهام که هيچکس نمیتواند برایِ شما تکليف مشخص کند. خير کجاست و شر ديگر چيست زمانی که شما سخن بگوييد. زمانی که جهان را آفريديد مهم نيست که کارِ خوب يا بدی کرديد،
مهم اين است که شما اين کار را کرديد. مگر شما نبوديد که دو رودِ تلخ و شيرين را کنارِ هم جاری ساختيد؟ يادتان هست زمانی که آدم را بهخاطرِ دزدی از باغتان تنبيه کرديد؟ ...» پيرمرد ذوقزده از يادآوریِ گذشته و درحالی که لم
داده بود و به وضوح از ماساژِ پایاش لذت میبرد چایاش را هورت کشيد و گفت« بعله،
بعله. اما حالا چه؟ هيچ کس اهميتی برایِ من قائل نيست. روز به روز اوضاع خرابتر میشود. اگر کسی مرا به رسميت نشناسد من ديگر خدا نيستم، پسرفت میکنم مثلِ اين کلمه که افتاده رویِ صفحهیِ کاغذ. همين فردا و پس فرداست که ذاتالريه بگيرم و بميرم.«
او لاينقطع حرف میزد و از آفرينش و بهشت
و سلطنتِ الاهی میگفت و در عينِ حال از پادرد میناليد. میدانستم که جلویِ سخن گفتنِ او را نمیتوانم بگيرم به همين دليل به گوشهای خزيدم بلکه فرصتی دست دهد و بتوانم بخوابم. پتو را تا زيرِ چانه بالا کشيدم که
فريادی برآورد «داری به من گوش می دهی؟» پاسخ گفتم بله و بلافاصله پس از آن به خوابِ عميقی فرو رفتم.
در خواب ديدم خانه تغيير شکل میدهد. ستونهایِ بزرگی به سبکِ يونانی، پر ابهت و هارمونيک و ساده از چهارگوشهیِ اتاق سر برآورد، سقف پر از نقش و نگارهایِ قرون وسطايی شد، کتابی بزرگ
رویِ ميز ديدم که گرچه به يونانی نوشته شده بود اما به الهام دانستم مجموعهیِ نوشتهها و سخنانِ هراکليتوس است، در گوشهای از خانه درختچهای بود با ميوهای عجيب که گويا همان ميوهیِ ممنوعه بود، کودکی زيبا و دوستداشتنی را مشغولِ بازی ديدم و از شباهتِ او با پيرمرد متوجه شدم که
خودِ خداوند است، مردی جوان و جذاب هم در کنارِ کودک مراقبِ او بود و دانستم که شيطان است. صبح که از خواب برخاستم سرگيجه داشتم، نگاهی به اطراف انداختم تا خدا را پيدا کنم اما متوجه شدم که رفته است.
در شرايطی که آيتالله خامنهای از شادیِ پيروزیِ دمکراتهایِ امريکايی در پارلمان به خود میپيچد، رفيق پوليگراف پوليگرافويچ شاريکوف به هيچ وجه شادمانی نکرد. رفيق شاريکوف نشان داد حتا از رهبرِ مذهبیِ حکومت نيز اصولگراتر و ضدِ آمريکايیتر است. زنده باد رفيق پوليگراف!