الحق و الانصاف فتوایِ کافر بودنِ مولانا بزرگترین لطفی بود که روحانیتِ قرمساقِ شیعی میتوانست در حقِ ملایِ روم انجام دهد.
نیکولکا آقایان امشب سرآغازِ نمایشِ تاریخیِ بزرگی است.
استاد زینسکی برایِ یک عده آغاز است و برایِ یک عده سرانجام.
(گاردِ سفیدِ بولگاکف)
گاردِ سفید داستانِ فروپاشی است. (اما آن اندازه سطحی نیست که به دردهایِ ناشي این فروپاشی بپردازد. تنها سطحیها هستند که ذرهبین به دست میگیرند و به دنبالِ عاملانِ نگونبختیِ توده میگردند.) گاردِ سفید روایتِ دروغ است. حقیقت همیشه آن نیست که به نظر میآید.
تالبرگ بر خلافِ انتظار بازمیگردد پس سزاوارِ مجازات نیست. شروینسکی کسی که به دروغگویی شهره است در واقع روراستترین شخصیت از آب درمیآید. یلنا دروغگوترین شخصیتِ داستانِ فروپاشی است چه او نه فقط به دیگران که به خود هم دروغ میگوید. در نهایت تالبرگ میبازد و شروینسکی میبرد و یلنا است كه نتیجه را تعیین میکند. زنی که ظاهرا بهقولِ لاریوزیک مثلِ طلا پاک است اما «نه، نیست. اون یک زنِ سرخ مو ست. بزرگ ترین بدبختی ش هم همین مویِ سرخِشِه.چون موش سرخِه همه کشته مرده شن.»
آیا تالبرگ سزاوارِ شکست بود و خصماش باید دلشاد میشد؟ آیا لنا سزاوارِ شادی و آرامش بود و اگر بود به آن رسید؟ هرچه هست پیشآمدهایِ زندهگی سادهتر از آنچه باید رخ میدهند.
وقتی که یک آدمِ سرگشته بر خلافِ جریانِ زمان حركت كند یا بخواهد به خودش از رویِ حكمتِ الاهي جواب بدهد از خودش میپرسد چرا انسان به وجود آمد؟ چرا انسان به وجود آمد؟ من روراست خدمتتان عرض میکنم که کشاورز و پینهدوز و دکتر چهگونه زندهگی میکنند. اگر خدا انسان را نیافریده بود. سربازی که بر خلافِ غریزهاش میل ندارد همنوعاش را بکشد.. بنابراین شکی نیست که همه چیز در این دنیا شر است حتا پول. در پایان حضار عزیز بیایید بشاشیم به صلیب تا یک یهودی به درک واصل شود...
بخشی از فیلمِ ویتزگِ ورنر هرتزوگ
معجزه؟ آیا یک معتقد به معجزه ممکن است در این شک کند که پاسخگویِ دعایِ او نه خدا بلکه شیطان است؟ مگر نه اینکه خدا موجودی ست بیرحم و خشن که با تمامِ نیرو از قانون و ارادهیِ خود پاسداری میکند و درست به همین سبب است که معجزه به عنوانِ یک اتفاقِ نادر و باورناکردنی مطرح میشود – چه اگر خدا بهراستی پاسخگویِ خواستهایِ بزرگ و سختِ انسانها میبود دیگر معجزهای در کار نبود. چرا یک انسانِ طالبِ معجزه از خود نمیپرسد چه بسا این شیطان است که به او گوش فرا میدهد، با او همدردی میکند و تمامِ نیرویِ بزرگِ خود را بهکار میبرد تا با غلبه بر ارادهیِ خداوندی، دعایِ او را پاسخ گوید. هرچه باشد شیطان بر خلافِ خدا – که وجودِ بیدادگری ست که به هر چه میپسندد دستور میدهد و به تصمیمهایِ پر قساوت عطش وصفناپذیری دارد - همچون انسان یک محکوم، مظلوم و تبعیدی است.
از فیلمِ end of affair خوشام آمد چون با جملهای تمام شد که سالهاست در سرم میچرخد: خدا از تو متنفرم حتا اگر وجود داشته باشی.
یک ضربالمثل - البته نابود شدهیِ هیتی – میگوید به گورستان که میروی به گورها لگد نزن، شاید جنازهای بلند شد و پاچهات را گرفت.
گفتوگوی آزادانه پیرامون نقش تاریخی نپ و جشن حشیشکشی من و رفیق کلنگ در پولیتبورو
تنها چیزی که از روی بوی گه اش می شود مطمئن بود تخیلی نیست همان فرهنگ دوزاری خودمان است که به دست و پای همه ما چسبیده [بخشی از کامنت رفیق پولیگراف]
اینگونه جملهها را - از قبیلِ ما ایرانیها فلان هستیم، ما جهانسومیها بلان هستیم، ما انسانها بهمان هستیم یا فرهنگِ دوزاری به دست و پای همهمان چسبیده - فراوان میشنوید. یادتان باشد در چنین وقتهایی پیش از هر چیز آگاه شوید گوینده جملهاش را به چه منظور به کار برده است؛ گوینده یکی از این دو منظور را میتواند داشته باشد: اول آنکه من اینگونه هستم و دوم اینکه همه به جز من اینگونه هستند (معمولا البته نوع دوم منظور است). بر این مبنا جملهی پولیگراف از فرم سطحیاش که بگذریم به یکی از این دو جمله قابلِ برگردان است:
۱. تنها چیزی که از روی بوی گه اش می شود مطمئن بود تخیلی نیست همان فرهنگ دوزاری خودمان است که به دست و پای من چسبيده.
۲. تنها چیزی که از روی بوی گه اش می شود مطمئن بود تخیلی نیست همان فرهنگ دوزاری خودمان است که به دست و پای همه به جز من چسبيده.
آيا آمريکا به جمهوریِ اسلامی حمله میکند؟ يک سال، دو سال يا حتا پنج سال و ده سال در ديپلماسی زمانهایِ کوتاه و در مقابل پنجاه سال و صد سال زمانهایِ بلندی به شمار میآيند. اگر کشوری برایِ مثال متهم به توسعهطلبیِ ارضی شود و فرضا به مدتِ پنج سال به خاکِ هيچ کشوری حمله نکند (به خصوص که توانايیِ اين امر را نيز داشته باشد) از اتهامِ توسعهطلبی تبرئه نمیشود چرا که ممکن است در اين مدتِ کوتاه به مقدمهچينی برایِ رسيدن به هدفهایِ خود مشغول بوده باشد حال آنکه اگر پنجاه يا صد سال از دستاندازی و يا تجاوز به ديگر کشورها خودداری نمايد میتواند به عنوانِ دولتی با موضعگيری غيرِ توسعهطلب شناخته شود. داستانِ حملهیِ آمريکا به جمهوریِ اسلامی داستانِ تازهای است که عمری کوتاه دارد. خودداریِ آمريکا از حملهیِ نظامی به جمهوریِ اسلامی در دو سه سال گذشته، بيش از آنکه دليلی بر امتناع يا ناتوانیِ دولتِ آمريکا از تهاجم گرفته شود به آمادهسازیهایِ نيروهایِ آمريکاو تغییرِ تاکتیکِ این کشور از یکجانبهگرایی به چندجانبهگرایی مربوط میشود. از يازدهامِ سپتامبر روشن بود دولتهایِ تروريست به هر وسيلهای - جنگ - سرنگون خواهند شد. در مدتِ کمتر از هفت سال، سه جنگ در خاورميانه به وقوع پيوسته و به تبعِ آن دولتهایِ افغانستان و عراق سرنگون شدهاند و نظامِ سياسیِ لبنان نيز تغييراتِ عميقی داشته است. اگرچه از ابتدا نظرِ غالبِ فضایِ ژورنالی و روشنفکریِ جهانی متمرکز بر اين بود که جرج بوشِ جنگطلب موفق به رسيدن به هدفِ خود نخواهد شد و جنگی عليه کشورهایِ شرور در نخواهد گرفت اما سيرِ پيشآمدها جز اين را نشان داده است. در طولِ این سالها اگر سالی بدونِ جنگ میگذشت به عنوانِ دليلی مبنی بر ناتوانی و يا اساسا عدمِ ميلِ دولتِ آمریکا به تهاجمِ گستردهتر گرفته میشد. در حالی که يک سال زمانی بسيار کوتاه است و نمیتواند مبنایِ قضاوتی کلی گرفته شود. امروزه پازلِ فعاليتهایِ چند سالهیِ ديپلماتيکِ آمريکا عليهِ جمهوریِ اسلامی تکميل شده و بسياری از افرادی که زمانی با اطمینان از ناممکن بودن درگیری با جمهوری اسلامی سخن میگفتند نسبت به حملهیِ نزديکِ دولتهایِ ائتلاف به جمهوریِ اسلامی هشدار میدهند. آيا آمريکا توانايیِ آزادسازیِ خاکِ ايران را دارد؟ پيشبينی میشود در صورتی که آمريکا عملياتِ آزادسازیِ خاکِ ايران را آغاز نمايد حداقل صد لشگر برایِ اين تهاجم بسيج کند. روشن است که حتا بر روی کاغذ مقاومت در برابرِ چنين نيرويی اساسا برایِ نيروهایِ نظامیِ ايرانی امکانپذير نيست. با اين حال حتا اگر فرض گرفته شود جنگ بهيکباره و بدونِ بسيجِ کاملِ نيروهایِ ارتشِ آمريکا دربگيرد، باز هم نيروهایِ آمريکايیِ موجود در منطقه برتریِ انکارناپذيری برایِ تصرفِ استانهایِ مهمِِ ايران دارند. از شمال با توجه به معاهدهیِ پنججانبهیِ کشورهایِ دريایِ مازندران - که يک بندِ آن خودداریِ کشورهایِ عضو از کمک به کشورِ سوم جهتِ حمله به ديگر کشورهایِ عضو است - احتمالا حملهای صورت نخواهد گرفت اما شرق، جنوب و غربِ ايران بهطورِ کامل تحتِ کنترل نيروهایِ آمريکايی است. با ايجادِ آرامشِ نسبی در افغانستان، آمريکا میتواند پنج لشگر را در شرق از افغانستان فرابخواند و برایِ تصرفِ خراسان و سيستان اختصاص دهد. تصرفِ سيستان و بلوچستان اگرچه اهميتِ استراتژيکی ندارد اما با کمکِ بلوچها و نبود استحکاماتِ نظامیِ قابلِ توجه (بهجز چند پاسگاه) میتواند بهراحتی، بدونِ هزينه و در زمانی بسيار کوتاه به دست بیاید و از اين جهت مناطقِ مرکزی را بهسرعت تحتِ خطر قرار دهد. در شمالِ شرق، ارتشِ آمريکا میتواند با کمکِ پوششِ هوايی بهراحتی از شمالِ خراسان تا دشتِ ورامين از راهِ حاشيهیِ شمالیِ کوير پيشروی نمايد. اين پيشرویِ برقآسا تا تهران از اين بابت قابليتِ انجام دارد که اولا فضایِ هوايی بهطورِ کامل در اختيارِ نيروهایِ آمريکايی قرار دارد چرا که با آغازِ جنگ هواپيماهایِ جنگندهیِ ايرانی مجبورند به سرعت به پناهگاههایِ مخفی بروند و در جنگ شرکت نکنند يا اينکه بهتمامی در دقايقِ ابتدايیِ جنگِ هوايی نابود شوند و ثانيا بهدليلِ استفادهیِ ارتشِ آمريکا از بمبهایِ با دامنهیِ تخريبِ زياد و قدرتِ آتشِ بالا، امکانِ تمرکزِ نيرویِ مدافعان برایِ دفاع يا حمله پیشاپیش از ميان رفته است. فراموش نکردهايم که ارتشِ آمريکا در جنگی که منجر به تسخيرِ بغداد شد از کنارهیِ رودِ فرات تا الانبار و بابل که دروازههایِ بغداد محسوب میشدند بدونِ هيچ مقاومتی پيشروی کرد و در حالی که نيروهایِ بعث تمامِ توانِ خود را برایِ دفاع از ناصريه و ديوانيه در جنوب گذاشته بود، بیتوجه به اين نيروها به بيست کيلومتریِ بغداد در مرکز رسيد. از سویِ ديگر در غرب، با توجه به شکلگيریِ ارتشِ ملیِ عراق و تحويلِ نوبت به نوبتِ استانهایِ عراق به ارتشِ اين کشور، ارتشِ آمريکا با آسودهگیِ بیشتری میتواند بيست لشگر از عراق و نيروهایِ دريايیِ خود را برایِ حمله به بندرهایِ جنوب و استانهایِ غربیِ ايران فرا بخواند. اين نيروها بهراحتی میتوانند استانهایِ غربی و جنوبی را متصرف شوند. کردستان با توجه به حمايتِ کردها از عملياتِ آزادسازی بسيار سريع سقوط میکند. در خوزستان نيز امکان حمايتِ عربها از آمريکا وجود دارد. با تصرفِ خوزستان، خراسان، کردستان و ساحلِ خليجِ فارس، استانهایِ مرکزی که عمدهیِ تاسيساتِ نظامی و صنعتی در آنها قرار دارد در خطرِ تصرف قرار میگيرند. احتمالا نيروهایِ آمريکايی در اين مرحله در انتظارِ نيرویِ کمکی خواهند ماند اگرچه حرکت به سویِ تهران و اصفهان و سرنگونیِ کاملِ جمهوریِ اسلامی برایِ نيروهای مهاجم کاملا ممکن است. بنابراين حتا اگر يک پنجامِ نيروهایِ آمريکايی در عملياتِ آزادسازیِ ایران شرکت داشته باشند باز هم شکستِ جمهوریِ اسلامی حتمی است. آيا ايران پس از اشغال نمونهیِ مشابهِ عراق خواهد شد؟
اين پرسش را ناگزير با اين پرسش همراه بايد ساخت که مگر ايران وضعی شبيهِ عراق دارد که سرنوشتی مشابهِ آن داشته باشد؟ عراق کشوری فاقد روحيهیِ جمعیِ تاريخیِ ناسيوناليستی است چرا که کشوری تقلبی زاييدهیِ سياستِ دولتهایِ پيروزِ جنگِ جهانیِ اول (فرانسه و انگلستان) پس از فروپاشیِ امپراتوریِ عثمانی است. هيچيک از سه گروهِ اصلیِ جمعيتی در عراق، حاکميتِ گروهِ ديگر را نمیپذيرد و نفرتی عميق ميانِ ايشان وجود دارد. به همين دليل امکانِ همزيستیِ مسالمتآميز در ميانِ شيعيان، سنیها و کردها وجود ندارد. ديگر آنکه ارتشِ عراق بهعلتِ عضويتِ اکثريتِ نيروهایِ مسلح در حزبِ بعث پس از سرنگونیِ دولتِ بعث بهطورِ کامل منحل شد. در واقع پس از اشغالِ عراق اولين کاری که نيروهایِ جديد انجام دادند انحلالِ کاملِ تشکيلاتِ بعث بود و خودداری از اين امر نيز بهنوعی نقض غرض بهشمار میآمد. چنانکه میدانیم حزبِ بعث در عراق شاملِ عدهای محدود از دولتمردان نمیشد بلکه بسياری از اعضایِ ارتش، پليس و کارمندانِ اداری را نيز در بر میگرفت. حذفِ کاملِ اعضایِ حزبِ بعث از قدرت، نوعی آنارشی در عراق حاکم نمود. به همین سبب بود که نيروهایِ آمريکا بهرغمِ کاربستِ هزينههایِ فراوان و اهتمامِ کافی به تزِ کیسينجر (امنيتِ صد در صدی در هفتاد در صدِ کشور مهمتر از امنيتِ هفتاد در صدی در صد در صدِ کشور است)، به علتِ وجودِ دو دليلِ ياد شده موفق به برقراریِ کاملِ امنيت در عراق نشدند. متقابلا ايران در هر دو مورد وضعيتی درست بر عکس دارد. شعورِ ناسيوناليستیِ تاريخیِ نيرومندی در ميان قومهایِ گوناگون ايرانی وجود دارد که ناخودآگاه همزيستیِ مسالمتآميزِ نژادهایِ ايرانی را در طولِ تاريخ موجب شده است. مسخره است اگر تصور کنيم با سرنگونیِ جمهوریِ اسلامی، مليتهایِ گوناگونِ ايرانی شهرهایِ يکديگر را هدفِ بمبگذاری و ترور قرار دهند. ديگر آنکه ايران ارتشی اصيل و کارآمد دارد که بلافاصله پس از عملياتِ آزادسازیِ ارتشِ آمريکا و سرنگونیِ جمهوریِ اسلامی، وظيفهیِ ايجادِ امنيت و پشتيبانی از دولتِ قانونیِ نو را بر دوش خواهد کشيد. ضمنا قرار نيست با سرنگونیِ حکومتِ جمهوریِ اسلامی شاکلهیِ سيستمِ اداری و دولتی بهکلی از بر عهدهگيریِ هرگونه سمتِ دولتی منع شوند.
تستِ موضعگيریِ سياسی؛ مناسب برایِ کسانی که میخواهند سکته کنند؛ همانطور که پاسخِ تستِ مرا در پايين میبينيد بنده يک کَمَکی چپ و ليبرال و بدتر از همه ميانهرو شدهام و خودم هم خبر ندارم.
اسلام پيش از آن که فاجعهای تاريخی باشد فاجعهای زيستمحيطی است.