آقا جان ، همه ی ِ مسایل به کنار اما من با این عبارت ِ " انفجار ِ آثار ِ هنری ِ سینمایی در عصر ِ خودمان " مشکل دارم . باور بفرمایید آن قدر که با این عبارت مشکل دارم با ترکیب ِ خر در چمن ِ " انفجار ِ نور" مساله ندارم ! به نظر ِ من آثار ِ هنری ِ ناب، بسیار کم تولید می شوند وهیچگاه به حد ِ انفجار نمی رسند .
بر اساس ِ الگو ها و استاندارد هایی عرض می کنم که امروزه در هنرها و به خصوص در سینما چهار میخه شده اند . نکته ی ِ اول این که سینما هنر ِ پر خرجی است و فیلم هایی که به دست ِ ما می رسد اکثراً غیر ِ تجربی اند . این فیلم ها یا از سینمای ِ حرفه ای ِ اروپا آمده اند یا از هالیوود . در همه جا به غیر از شماری سرمایه داران ِ شالوده شکن ، بقیه کمتر خطر می کنند و نقدینه ی ِ خود را در مسیر ِ تجربه های ِ نامطمئن قرار نمی دهند . بنابراین به انجام ِ آزمون هایی علاقمندند که قبلاً از گیشه پاسخ ِ مثبت گرفته اند .
از سوی ِ دیگر به نظرم یکی از ویژگی های ِ دوران ِ ما طبقه بندی و بازنمایی ِ تجربه های ِ متنوع ِ گذشتگان است ؛ همان که به اصطلاح می گویند کار ِ آکادمیک و کلاسه شده . فعالیت های ِ آکادمیک در هر رشته، " معیار" هایی به جا گذاشته است . مثلاً در همین هنر ِ هفتم عده ای نشسته اند و یافته های ِ استادان ِ پیشین را در عکاسی و نقاشی و سینما ، فرمول بندی و کاربردی کرده اند . به بیان ِ دیگر سینما و قواعدش را برای ِ ما تعریف کرده اند . بنابراین هنرجوی ِ کارگردانی ِ سینما در هنرکده و دانشکده مفاهیمی چون میزانسن ، نقاط ِ طلایی ، پرسپکتیو ، خط ِ فرضی و ... را فرا می گیرد بدون ِ آن که لازم باشد از خود خلاقیتی نشان دهد . کتاب های ِ درسی و نمرین های ِ کارگاهی ، الگوها و معیارهایی به دست ِ هنرجو می دهند که می توانند بر همان اساس فیلم بسازند و درست هم بسازند . در شاخه های ِ دیگر ِ سینما نیز وضع به همین ترتیب است . حتا در حوزه ی ِ فیلمنامه نویسی که بیشتر از بقیه نیازمند ِ خلاقیت است ، شما می توانید با خواندن ِ کتاب ِ سید فیلد چهارچوب ِ فیلمنامه های ِ کلاسیک را به طور ِ مدون یاد بگیرید و با اندکی ( و فقط اندکی ) خلاقیت فیلمنامه ای را به سامان برسانید .
ولی در " هنر "خلاقیت حرف ِ اول است و فراگذشتن از تجربه های ِ گذشتگان در فرم و محتوا کار ِ هنری است. در اینجا باید یادآور شوم که این نوشته "هنر" را در معنای ِ فی نفسه اش مراد می کند و منظورش تاثیر ِ اثر ِ هنری بر مخاطب نیست . چه بسا آثار ِ متوسطی که بر مخاطبانشان تاثیری ژرف گذاشته اند . بنابراین هرچند نباید فراموش کرد که افراد بر اساس ِ جهان بینی ، تجربه ، فرهنگ ، احساس ، شناخت و توقع ِ خود با آثار ِ هنری درگیر می شوند اما تقلید ِ الگوهای ِ آزموده و تکرار ِ حرف های ِ قدیمی چندان هنری نیست ؛ اگر هم باشد "عالی " نیست . خلاقیت در همه ی ِ رشته های ِ هنری کار سختی است و در سینما علاوه بر دشواری ، گران نیزهست . به نظر ِ من بیشتر ِ فیلم های ِ سینمایی مطابق با الگوها و استاندارد های ِ از پیش تدوین شده ساخته می شوند و کمتر از خلاقیت بهره مندند . . نهایتاً می توان گفت این فیلم ها تا چه اندازه در تقلید از الگو های ِ اصلی کامیاب یا ناکام بوده اند . وقتی تعداد ِ فیلم هایی که دیدیم زیاد شد به آسانی می توانیم در آن ها عناصر ِ تکرار شونده را تشخیص دهیم و شمارش کنیم ؛ بدان سان که پس از مدتی دیگر آن گونه فیلم ها جذب مان نکند و حکم ِ تجربه هایی " سطحی و معمولی " را بیابد. +
دوستی میگفت حکیم یعنی محافظهکار. عمرش و زباناش هر دو دراز باد.
بر خلافِ انتظاری که داشتم پرسپولیس یک فیلمِ سطحی و معمولی بود. و البته خیلی هنر میخواست در این دوره و زمانه که لااقل در عرصهیِ سینما فیلمهایِ سطحِ بالایی که هم متفکرانه و هم هنرمندانه اند فراوان یافت میشوند و با انفجارِ آثارِ هنریِ عالیِ سینمایی روبهرو ایم چنین فیلمِ دستِ دومی ساخته شود. پرسپولیس موضوعی بکر و قویِ آنچه بر مردمِ ایران در دولتِ دینی گذشت داشت اما نتوانست اثرِ جذاب و منحصر به فردی باشد. اشتباههایِ تاریخی هم در فیلم دیده میشد، ساتراپی حتا نمیدانست کشتارِ سراسریِ سالِ ۶۷ به این دلیل اتفاق افتاد که بیشترِ زندانیان از احتمالِ حکمِ اعدامِ خود خبر نداشتند و اگر به قاطعیتِ حکومت در اعدامها باور داشتند تسلیمِ شرایط میشدند و از مرگ نجات پیدا میکردند. آنچه در فیلم نشان داده شد بههیچوجه اغراق نبود اما منتقدانه از نوعِ چپی (مبتذل) بود. پرسپولیس ارزشِ یک بار دیدن و گرفتنِ یک جایزه از کن را البته دارد.
آیا از زشتترین انسان که زرتشت با او ملاقات کرد زشتتر شدهام؟
دیگر کودک نیستم، حالا دیگر دوست دارم اولیکومی موفق شود.
با داشتنِ خیام، حتا خودکشی هم امری اشتباه مینماید.
ارزشِ آریایی البته در نیک بودن نیست بلکه در آفرینشِ نیکی است.
آنچه برایِ ایرانی باید مهم باشد نه از دست دادنِ خاک که از دست دادنِ خون (روحِ آریایی) است.
گویی روحِ آریایی در اخوان ثالث تجسد یافته است، اما چرا این روح مثلِ یک مست تلو تلو میخورد؟