نوشتهیِ انگشت مرا به یادِ ماکیاولی میاندازد که در نقدِ حکومتِ دینی به تمسخر گفته بود منِ بی سر و پا را چه به انتقاد از حکومتِ کلیسا. با این که ناتوانی در شناختِ افراد برایِ من امری پذیرفته شده است اما این امر مرا از قضاوت باز نمیدارد (به قولِ قاضی شارع قضاوت کار آسانی است!)
نواندیشانِ دینی بر خلافِ متکلمانِ ارتدکس تا امروز کوشیدهاند اسلام را با ارزشهایِ دورهیِ روشنگری هماهنگ کنند و بیآنکه به تقدس و استواریِ محکماتِ دینی احترام بگذارند گستاخانه و مرحله و به مرحله ارزشهایِ اسلام را در پیشگاهِ آفکلورونگ ذبح کردهاند. نهایتِ سادهاندیشی است اگر گمان کنیم این امر را به خاطر دلبستهگی به ارزشهایِ روشنگری انجام دادهاند. در واقع نواندیشانِ دینی بر آن بودهاند که ایستادن در برابرِ توفانِ آفکلورونگ نتیجهای جز نابودی ندارد و این درست در برابرِ دیدگاهِ راستکیشان است که شک ندارند دستِ خدا بالایِ دستِ همهیِ آنهاست. در نظرِ من راستکیشِ مومن به سپهبدی میماند که در میدانِ جنگ فرمان میدهد از همهیِ خاکِ خود به یکسان دفاع باید کرد اما نوگرایِ دینی به فرماندهی میماند که دستورِ عقبنشینی میدهد و بخشِ بزرگی از خاک و نیرویِ خود را قربانی میکند به اميدِ اینکه به کلی نابود نگردد. این دو البته در تمایل به نگهداری و پاسداریِ میهن (دین) مشترکاند اما راهِ آنها یکی نیست. اگر برایِ نمونه دکتر سروش اظهارِ کفر نمیکند به این سبب نیست که از حکمِ ارتداد میهراسد بلکه به این دلیل است که او قلبا کافر نیست و از آن مهمتر معتقد است مدافعِ راستینِ دین نیز هست. اگر بخشی از جمهوریِ اسلامی (ارتدکس) از بخشِ دیگر (نوگرا) میخواهد که صراحتا اعلام به نفاق کند این تنها یک بازیِ سیاسی است، گروهِ اول در حقیقت مایل نیست گروهِ دوم درخواستِ او را انجام دهد چرا که اولا این امر به تضعیفِ دین منجر میشود و ثانیا حتا به فرضِ تحقق، این جریان توانِ حذفِ جریانِ دیگر را ندارد. اتفاقا در چنین مواقعی پاسخهایِ گروهِ دوم خواندنی است، ایشان گروهِ اول را متقابلا متهم به نفاق میکنند و خود را مسلمانِ واقعی میشمرند. از نظرِ یحیا نواندیشانِ مسلمان همه از یک سنخ نیستند. این مقدمهای کلیشهای و گمراه کننده (فاقدِ نتیجه) است. همهیِ متکلمان، فیلسوفان و انسانها هم از یک سنخ نیستند. آیا این امر بدان معناست که نباید حکمِ یگانهای برایِ ایشان به کار برد؟ اتفاقا همهی نواندیشانِ دینی از یک سنخ هستند به این معنا که: اولا – همهگی دغدغهیِ بنیادینشان دین است؛ به این دلیل روشن که ایشان جملهگی مومنانی راستیناند. ثانیا – همهگی پذیرندهیِ ارزشهایِ دورهیِ روشنگری هستند و میکوشند دین را با آن تطبیق دهند. دلیلِ آن البته تنها قدرتِ بلامنازعِ روشنگری است که جز خود تفکری (دینی و غیر دینی) بر نمیتابد. پس حال که از طرفی باید دین را حفظ کرد و از طرفی پذیرشِ روشنگری اجتنابناپذیر است – و اسلام و روشنگری هم آبشان تویِ یک جوی نمیرود - باید دارویی تهوعآور با نامِ روشنفکری (،نوگرایی یا نواندیشیِ ) دینی تدارک دید.
دیدگاهِ غالب بر این است که در دولتِ احمدینژاد رخدادهایِ سیاسیِ شگفتی پیش میآید، بیآنکه بخواهم – و در این زمانِ کوتاه بتوانم – در این باره توضیح دهم باید بگویم که آنچه این روزها در صحنهیِ سیاستِ ایران پیش میآید کاملا عادی و طبیعی است. جالبترین پیشآمد گفتهیِ معاونِ رییسجمهور است: «دورهی اینکه یک دین بر جهان مسلط شود گذشته است.»
و من جسارتا عرض میکنم که آقایانِ نواندیشِ دینی منافق که نیستند هیچ در ادعایِ مسلمانی از متولیانِ دین جلوترند. از این که بگذریم این وسط تکلیفِ این حقیقتجوییِ فلسفیِ کپکزده چه میشود؟
تفاوتِ برنامهیِ آموزشیِ زبانِ انگلیسی و آلمانی این است که در اولی چند جملهیِ عامیانه میگویند و آهنگِ دمِ دستی هم میگذارند اما در دومی نقل از تاترِ فاوست میآورند و مرتب موسیقیِ کلاسیک پخش میکنند.
تفاوتِ آموختنِ انگلیسی و آلمانی این است که اگر انگلیسی بیاموزید و برایِ ویزا به سفارتِ انگلستان بروید و بگویید میتوانید شکسپیر بخوانید تره هم خرد نمیکنند اما اگر آلمانی بیاموزید و به سفارتِ آلمان بروید و بگویید میتوانید شیلر بخوانید تا کمر در مقابلِتان تعظیم میکنند.
---
واژگانِ انگلیسی حالبههمزن است و بیشتر به کارِ نفهمها میآید، اما واژههایِ آلمانی زیباست و پر ابهت (و در واقع زیباییاش همان ابهتاش است و ابهتاش همان زیباییاش). همین که به تفاوتِ تلفظِ واژهیِ فلسفه در دو زبان توجه کنیم کفایت میکند: فیلوزوفی (که در هر چهار بخش کشیده تلفظ میشود.) در مقایسه زبانِ فرانسوی به زنِ پر آرایش و نه چندان جذابی میماند که کلی میمون دنبالاش راه افتادهاند؛ زبانِ موردِ توجهِ روشنفکران زبانِ فاحشههایِ درِ پیت است.
دموکراسی حکومتِ فرومایهگان است؛ این نقلِ قولِ منسوب به داریوشِ یکام کماکان بهترین وصف برایِ دمکراسی است.
هابس انگیسی نبود، کانت آلمانی نبود، مارکس فرانسوی بود.
احمق دانستنِ زنان مسامحتا مجاز است. احمق بودن برایِ موجودِ دارایِ شعور مطرح است اما زن فاقدِ شعور است در نتیجه نمیتواند احمق باشد. زن در نهایت میتواند زن باشد، موجودی که فقط با اشاره قابلِ فهم است؛ اینک این هم زن.