آمدند کاتولیکها را ببرند
من هیچ نگفتم
چون من پروتستان بودم
آمدند کمونیستها را ببرند
من هیچ اعتراضی نکردم
چون من با کمونیسم دشمن بودم
آمدند جمهوریخواهان را تیرباران کنند
من ساکت ماندم
چون من رقیبِ ایشان بودم
آمدند لیبرالها را ببرند
من خوشحال بودم
چون رقیبان هر یک به کناری میرفتند
و ما کودتا کردیم
تا رسیدن به قدرت راهی نمانده بود
اما ما شکست خوردیم
و به زندان افتادیم
باری ناراحت نیستم
اگر پیروز میشدیم چه ها که نمیکردیم
اما بازی را باختیم
قمار بود دیگر
برایِ حکمت باید به اورشلیم، برای فلسفه به آتن و برای زندهگی به رم رفت اما حیوانِ والا برایِ مکاشفه به وطنِ خود آفریقا میشتابد. آفریقا بنا به گفتهای زادگاه انسان و به تعبیری تبعیدگاه و جایگاهِ هبوطِ اوست. میتوان حدس زد که اگرچه خداوند جنوبِ آفریقا را برایِ قرارِ انسان بیشتر میپسندید اما شیطان گرایش به آمریکایِ شمالی داشت. آن روزها – چنان که اکنون در گوشی پچ پچ میکنند – خدا پر جنب و جوش تر از امروز بود و شیطان پختهتر و خردمندتر.
چرا آشویتس نزدِ مردمانِ جهان از داخائو معروفتر است با آنکه از آن کوچکتر و کم اهمیتتر بود؟ چون نامی خوشآهنگتر دارد! اگر خوشبین باشیم، به همین سبب باید هنوز اندک امیدی به بشریت داشته باشیم!
خدایان زمانی که بیمار میشوند درمانی پیشِ رویِ خود نمیبینند– و البته که خدایان هم بیمار میشوند اما نه دقیقا آنگونه که انسانها بیمار میشوند. آنها بیماری را تاب میآورند و با سرسختی از آن میگذرند. سختترین بیماریها چه بسا خدایان را به خواب زمستانیِ بسیار طولانی ببرد.
آن که از جهنم باز میآید نه به بهشت که به خوابی دراز نیاز دارد.